سيد محمد باقر برقعى
768
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
افسانه مخوانيد افسانه مخوانيد ، كه افسانهام امشب * زنجير بياريد ، كه ديوانهام امشب كو شعلهء شمعى كه در اين بزم برقصد * بر من بنماييد ، كه پروانهام امشب با پردگيان حرم عشق ، تو اى دوست * جز صورت پيوند تو بيگانهام امشب از خويشتن خويش گذر كردم و رفتم * اى دوست ! ببين همّت مردانهام امشب داريد اگر طاقت ديدار خدا را * آيينه بگيريد كه جانانهام امشب ميخانه كجا ، جام كجا ، باده كدام است ؟ * من ساقى و من باده و ميخانهام امشب اى اهل خرابات ! بياييد ببينيد * آن گنج نهان در دل ويرانهام امشب در گوش من آواز « مرادى » ست كه گويد * افسانه مخوانيد ، كه افسانهام امشب به پاى من مپيچ ! زاهدا ! من مست و مدهوشم به پاى من مپيچ ! * باده را مستانه مىنوشم ، به پاى من مپيچ ! كوچهء ميخانه جاى هوشياران نيست نيست * جام بر كف ، كوزه بر دوشم ، به پاى من مپيچ ! گر نسازد بوى مى ديوانهام بار دگر * در طريق توبه مىكوشم ، به پاى من مپيچ ! سوز عشقى مىزند آتش به جانم هر نفس * بر سر آتش چو مىجوشم ، به پاى من مپيچ ! پردهء پستوى مستى كردهام سجّاده را * گر كه شد مسجد فراموشم ، به پاى من مپيچ ! مىزنم گر حلقهء ميخانه را ، منعم مكن * كرده ساقى حلقه در گوشم ، به پاى من مپيچ ! هرچه غير از اوست از تو دستبردار از سرم * با خيال او همآغوشم ، به پاى من مپيچ ! ياد باد آن دم كه مىخواندى « مرادى » اين غزل * زاهدا ! من مست و مدهوشم ، به پاى من مپيچ ! باران بوسهها در جلوه آمدى كه به رويت نظر كنم * جان از فروغ ماه رخت جلوهگر كنم گلريز كن نسيم نفس را به صحن باغ * كز اشتياق نعرهء مستانه سركنم بنشين به دامنِ منِ آشفته از فراق * تا با تو غصّهء غم دل مختصر كنم